خوبین ؟
منم خوبم ...
این روزها حس های خوب زیاد دارم ...
همینکه فکرم درگیر یه آدم بیخیال نیست و دغدغه ندارم حالم خوبه ...
بعد از یکسال باز تازه دارم حس زندگی رو درک میکنم ...
بی دغدغه .. آروم ... و البته خوشحال ...
فقط فضولیه بعضی آدما گاهی اذیتم میکنه !
واسه خاطر اینکه میگن وای چرا جدا شدی ؟ یعنی نمیشد فرصت بدی ؟ یعنی نمیشد بجنگی ؟ یعنی نمیشد کنار بیای ؟ یعنی یعنی یعنی !
اصلا این حرفا یعنی چی ؟
عزیز من ! آخه مگه تو ؛ تو زندگی من بودی ؟ میدونی من نجنگیدم ؟ میدونی من تلاش نکردم ؟ مگه من اصلا ازدواج کردم که جدا بشم ؟ مگه من جدایی تو فکرم بود اصلا !
مثلا طرف مامانمو دیده میگه واقعا راست میگید طرف اینجوری بوده !
خب عزیز من به تو چه ! اصلا من بد عالم طرفم هم خوب عالم اصلا نه طرف پیغمبر ! والا من نمیتونستم با این پیغمبر زندگی کنم !
کی میخوایم یاد بگیریم نپرسیم چرا !!!!! کی میخوایم بفهمیم وقتی یه نفر تصمیم به جدایی میگیره قطعا دیده نمیتونه با طرفش مچ بشه !!! این چیزا رو کی باید بفهمیم ما آدما !!!
کی باید بفهمیم به آرمان های طرف مقابل احترام بذاریم !
طرف اومده میگه خانواده و پسر به این خوبی چرا همچین کردی ؟ منم گفتم خوبن ؟ گفت آره گفتم عزیزم اگه خوبن خب تو برو زنش شو کاری نداره که ماشالا دخترداییشم هستی ... ! والا ..
امیدوارم روز بیاد که وقتی یه نفر یه فاجعه تو زندگیش پیش اومد هی نپرسیم چرا چی شد چرا تحمل نکردی و هزارتا چرای دیگه ! قطعا طرف مقابل برای تصمیماتش از عقل و شعور و منطق زندگیش استفاده کرده !
حالا بگذریم ...
بعد این جریانات یه لپ تاپ خرید بابام برام ...
نیاز داشتم اخه شدیدا ...
و اینکه رفت واسه ارشد ثبت نام کردم و الان دانشجوی ارشد رشته ی حقوق خصوصی هستم :) بعله !
و بعد این جریان روزهام پر شده از رنگ و بوی خدا ....
و از هر دری برام رحمت میباره :)
و البته یادم میاره پس از هر سختی آسانی است ...
و توی اوج اون همه مشکل و گرفتاری و رفت و آمد های دادگاه امام رضا (ع) دعوتم کرد حرمش که برم و با دلی سبک برگردم ...
توی قرعه کشیه دانشگاه واسه سفر مشهد شدم نفر چهارم اصلی ! ذخیره هم نه و اصلی اونم زمانی که آخرین نفر رفتم برای ثبت نام !!!!
خدا جونم مرسی ....
امیدوارم روزهاتون پر از رنگ خدا باشه ...